آریانا

آریانا

نویسنده: فهیمه رحیمی
ناشر: چکاوک
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 616
اندازه کتاب: رقعی سلفون - سال انتشار: 1378 - دوره چاپ: 2

 کیفیت : عالی
 

مروری بر کتاب

شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام هر یک به کار خود مشغول بودند، پدر پای تلویزیون نشسته بود و داشت به صحبتهای گوینده که از بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی گفتگو می کرد گوش می داد و خواهر و برادر کوچکترم داشتند با ذوق کیف و لوازم درون آن را بین خود تقسیم می کردند و صدای مشاجره اشان که بر سر انتخاب خط کش بود به گوش می رسید.

خواهر بزرگم بچه خود را با شیشه شیر می داد و مادر در کمد چوبی را باز کرده بود و از میان تلی از لباس آنها را که مربوط به من بود کنار می گذاشت و زیر لب حرفهایی میزد که می دانستم منظورش به من است اما گوش من به حرفهای او نبود. برادرم روزنامه عصر را که با خود از اداره آورده بود مطالعه می کرد و من داشتم با چشم اتاق و اثاث را می کاویدم تا شاید چیزی جدید ببینم یا خاطره ای را به یاد آورم اما به نظرم رسید همه چیز عادی و یکنواخت است و حسی در من بر نمی انگیزد.

حتی گوبلنی که از غروب دریا بود و خودم آن را دوخته بودم و در قاب چوبی بالای میز تلویزیون به دیوار آویخته شده بود حسی در من برنینگیخت و بی حوصله تر شدم. با ورود خواهر دیگرم به اتاق که سینی چای به دست داشت و مستقیم به طرف پدر می رفت چشمم به بسته ای افتاد که زیر بغل زده بود و تلاش می کرد که توازن میان سینی و بسته را نگهدارد. وقتی با دقت سینی را زمین گذاشت بسته از زیر بغلش سر خورد و در مقابل پای برادرم روی روزنامه افتاد و نظر او را به خود جلب کرد. (نامی) سر از روی روزنامه بلند کرد و چشمش که به بسته افتاد پرسید:

_ این چیه؟
خواهرم بسته را برداشت و به طرف مادر گرفت و گفت:
_ مال آریاناست مادر، لطفا این را هم بگذار توی ساک او.
مادر بسته را از دست دیانا گرفت و کمی سبک سنگین کرد و پرسید:
_ این چیه؟
دیانا با بی حوصلگی گفت:
_ کتاب است، برای آریانا گرفتم که اگر تو خونه پدربزرگ حوصله اش سر رفت مطالعه کنه.

خواهر بزرگم نادیا که دادن شیر بچه فارغ شده بود در حالی که از کار دیانا زیاد خوشش نیامده بود گفت:
_ آریانا که برای تعطیلات نمی رود!
مادر بسته را در پهلوی ساک جا داد و گفت:
_ همه وقت هم که کار نمی کند. شبها کتاب می خواند.

توجهم به گفتگوی آن دو جلب شده بود و زمانی که دیدم پدر پیچ تلویزیون را کم کرد و سینی چای را مقابل خود کشید حس کردم که این کار را برای منظور خاصی انجام می دهد که
چنین هم بود و او با نوشیدن جرعه ای از چای رو به من کرد و گفت:
_ آریانا خوب می داند که چگونه وقتش را تقسیم کند تا از عهده همه کار برآید، بیخود نبود که پدربزرگ و مادر بزرگ انگشت روی او گذاشتند و انتخابش کردند، آنها می توانستند دختر عمویش سمیرا را انتخاب کنند و پیش خودشان ببرند اما چون از کارآیی و زبر و زرنگی آریانا مطمئن بودند او را انتخاب کردند.

روی سخن پدر به همه بود اما نگاهش به من بود و داشت با نگاهش تمام زوایای فکر مرا باز می کرد تا ضمن تعریف مرا نسبت به مسئولیتی که بر شانه ام قرار داده بودند آگاه کند. مادر نا خرسند زیر لب گفت:
_ آنهم با این انتخابشان، من توی خونه فقط دلم به این دختر خوش بود و تنها این دخترت حرف شنوی داشت که آن هم از دستم بیرون آوردند.
نامی بار دیگر سر از روزنامه بلند کرد و گفت:
_ شما به فکر خودتان هستید یا اینکه به آیندۀ او فکر می کنید؟

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

آریانا

  • ناشر: چکاوک
  • کد کتاب: 73282 - 33/1
  • موجودی: در انبار
  • 250,000ریال

برچسب ها: فهیمه رحیمی, داستان های فارسی, کتاب آریانا