قصه قصه ها ؛ کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا

قصه قصه ها ؛ کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا

نویسنده: محمد علی موحد
ناشر: کارنامه
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 308
اندازه کتاب: رقعی گالینگور - سال انتشار: 1386 - دوره چاپ: 1 

 

مروری بر کتاب 

مرده بدم زنده شدم،
گریه بدم خنده شدم 
دولت عشق آمد و من
دولت پاینده شدم

در روایت دیدار حضرت شمس و مولانا قلمها بسیار فرسوده اند و سخنها بسیارگفته اند،عده ای از آن دیدار ،به لقای دو عاشق ،عده ای به دیدار دو معشوق وعده ای نیز به دیدار جان با جان تعبیر کرده اند.دیدار این دو جان همواره در پاره ای از رنگ مه و افسانه و گاه مبالغه پنهان شده است و بیشتر حکایات که ازپیشینیان بدست ما رسیده،بیشتر رنگ و بوی قهرمان پروری و اسطوره سازی میدهد،اما داستان درمقالات شمس بوی دیگری دارد و رایحه حقیقت را در این مقالات میتوان بخوبیاستشمام نمود. به نظر این حقیر شمس روح بی قرار مولانا بود،چنانچه از خود خسته و بدنبال روح بیقراری از جنس عشق بود ،البته این نظر بنده و از ذهن پراز خطای من است ،چراکه درک این حکایات دریچه قلبی میخواهد وسیع ،که من فاقد آنم!
و سرانجام در دهه ششم عمر شمس گمشده خویش را یافت و چه یافتنی؟!!
و هردو جان،استاد و شاگرد وارد قمار عشق میشوند.

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر
نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگر!

و مولانا با تمام وجود و خالصانه وارد این قمار شد ،قمار بی پایانی که هر دو مرد آنرا با جان پذیرفته بودند و هردو جویای گوهر شب چراغ عشق.البته شمس در طی عمر خویش بزرگان و دوستان دیگر را هم با این قمار دعوت نموده بود اما این گوهر در چشمان مست مولانا طوری جلوه کرد که دست از دل و دین و دنیا و آخرت برداشت و چون قطره ای در وجود آسمانی حضرت عشق حل گردید.
چنان شیدا گردیده بود که حاضر بود به هر خلاف عادتی دست بزند اما به کام خود برسد.شعر و ترانه و سماع و نگاه شماتت کننده اطرافیان همگی برای مولانا چون تولدی تازه بود و خوشا این تولد تازه!

زاهد بودم ، ترانه گویم کردی!  سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی!!

ولی به راستی این استاد گوهرشناس به شاگرد و گمشده خویش چه واگویه کرده بود؟که اینچنین آتشی به جان وی افکند و شراره های این آتش باعث شد که آیندگان از وجود این دو جان! بی اطلاع نمانند،چرا که بنظر این حقیر چنانچه نبوداین بهم رسیدن ، دیدگان تار ما هرگز به نور این بارقه روشن نمیگردید و بارقه ای از آن جملات انسان ساز عشق آموز در این ابیات دیده میشود:

گفت که دیوانه نه‌ای ،لایق این خانه نه‌ای             رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم!
گفت که تو شمع شدی!قبله این جمع شدی!            جمع نیم!شمع نیم!دود پراکنده نیم!
گفت که با بال و پری،من پر و بالت ندهم!!         در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

و شد آنچه باید بشود! ومولانا بعد از این قمار عشق ،خود به شمسی دیگر که نه،به هزار شمس دیگر تبدیل گردید بعد از مدتی شمس از دیده ها غایب و مولانا بی تاب گردید تاجاییکه چنین سرود:

آن دشمن خورشید، بر آمد بربام  دو چشم ببست ، گفت :"خورشید بمرد!

آری شمس برفت چنانچه سیمرغی از جایگاه خود برود اما،مولانا دگر مولانای سابق نبود که سیمرغی دیگر از این جولانگاه متولد شده بود  تا جاییکه برای حضرت عشق و شاید دل خویش چنین سرود:

شمس تبریز خود بهانه ست  ماییم به حسن لطف، ماییم!

غلامم،خواجه را آزاد کردم!       منم کاستاد،را استاد کردم!!


 

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

قصه قصه ها ؛ کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا

  • ناشر: کارنامه
  • کد کتاب: 71402 - 203/6
  • موجودی: در انبار
  • 650,000ریال
  • 520,000ریال

برچسب ها: مولانا جلاالدین محمد بلخی(مولوی), محمد علی موحد, شمس تبریزی, مولانا, عرفان اسلامی, تصوف, کتاب قصه قصه ها