سلام پسرم معلوم هست کجا رفته بودی؟ نگرانت شدم کامیاب که در صدایش غم و اندوه نهفته بود گفت:
با دوستم صادق برای هواخوری همین اطراف گشتی زدیم بعد لبخند کمرنگی زد و گفت:

می بینم مهمون داریم
-آره برای یک کار مهمی دعوتش کردم حالا بهتره بریم پیشش سهرابی با چپلوسی آغوشش را به روی کامیاب باز کرد و در حالیکه لبخند می زد گفت:
-به به آقا کامیاب گل، حالت چطوره؟
-به لطف شما خوبم شما چطورید خوبید؟
-عجب مگه میشه با دیدن جوون سرزنده ای مثل شما آدم حالش بد باشه باور کن پسرم این چند روزیکه کسالت داشتی مدام جویای حالت بودم خوشبختانه میبینم کسالت بر طرف شده . ثریا در حالیکه در صورتش لبخند رضایت آمیزی موج می زد رو به سهرابی کرد و گفت:
-عزیزم کامیاب همیشه متوجه حسن نظرت نسبت به ما بوده و از اینکه مارو مورد لطف خود قرار میدی سپاسگذاره مگه اینطور نیست کامیاب جان؟ کامیاب که می دید مادرش نسبت به گذشته با سهرابی خیلی خودمانی و صمیمی نزد او حرف می زد نگران و دلخور شد اما آنقدر ذهنش معطوف نقاب بود که چندان نمی توانست به عاقبت این برخوردهای آشکار و بی پرده فکر کند بناچار خیلی آهسته گفت:
-بله همینطوره که می فرمایی همگی روی صندلی نشسته بودند که زینت نوشیدنی خنک دیگری به همراه میوه فصل آورد و پس از گذاشتن روی میز آن جا را ترک کرد سهرابی در حالیکه با نگاه زینت را دنبال می کرد سری با تأسف تکان داد و گفت:
-ببینم بیچاره خبر داره که تا چند وقت دیگه باید اینجا رو ترک کنه؟ کامیاب به تندی گفت:
-نه فکر نمی کنم لزومی داشته باشه که او از این باغ بره. ثریا همینکه می خواست حرفی بزند سهرابی با اشاره دست او را به سکوت فراخواند و با چشمکی که از نظر کامیاب پنهان ماند به او چیزی فهماند. سهرابی با ملایمت گفت:
-چطور مگه آقا کامیاب؟ بالاخره تا چند وقت دیگه این باغ به فروش می ره و او هم باید باروبنه اش رو ببنده و با شوهر پیرش برای کار راهی جای دیگه ای بشه. کامیاب نگاه تندی به ثریا انداخت و گفت:
-بله پسرم متأسفانه مجبورم. میدونم که این باغ برای تو خیلی مهم و میراص اجدادته ولی چاره ای ندارم. کامیاب با غیظ گفت:
-آخه با پول این باغ تو آلمان میخوای چیکار کنی؟
-هیچی پسرم فقط تصمیم دارم از این به بعد آقای خودم باشم همین . کامیاب پوزخندی زد و گفت:
-مگه تا حالا جز این بوده