کتاب های پیشنهادی
گزیده سروده های ریگ ودا
390,000ریال 350,000ریال
نوروز
650,000ریال 520,000ریال
آئینه دق
240,000ریال 192,000ریال
آخرین ملکه چین
450,000ریال 370,000ریال

گلی در شوره زار

گلی در شوره زار
ناشر: پویا
کد کتاب: 44299 - 40/6
موجودی: در انبار
قیمت: 55,000ریال

گلی در شوره زار 

نویسنده: نسرین ثامنی
ناشر: پویا
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 221
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1363 - دوره چاپ: 1
کد کتاب: 87646

کمیاب یا دست دوم - کیفیت : عالی
 

مروری بر کتاب
فرشته با قیافه ای محزون و متفکر قدم زنان راهی مدرسه شد. کتابهایش چون کوهی در میان دستهایش سنگینی می کرد. با قدمهای لرزان گام بر می داشت، سرش گیج می خورد و گرسنگی بشدت آزارش می داد.

دیشب را تا صبح اصلاً نخوابیده بود، پس از اینکه کتک مفصلی از پدرش نوش جان کرد، با شکم گرسنه به گوشه ای پناه برد و مشغول چسباندن ورقه پاره های کتابش شد که توسط پدر به آن روز درآمده بود، مادرش به آرامی به کنارش آمد، دستی بر موهای مشکی و بلندش کشید و گفت که شام او را کنار گذاشته است ولی فرشته احساس گرسنگی نمی کرد.

بدنش کوفته و دردناک شده بود، در حالی که به آرامی اشک می ریخت به چسباندن کتابش مشغول شد. صبح روز بعد هم وقتی از خواب برخاست بدون صرف صبحانه از خانه خارج شد. او همچنان در فکر بود که به نزدیک مدرسه رسید، بلافاصله اشکهایش را پاک کرد و وارد حیاط مدرسه گردید. نمی خواست دوستانش اشکهایش را ببینند، چند لحظه بعد زنگ زده شد و همگی به کلاسهای خود رفتند.

فرشته بدن خسته خود را روی نیمکتش که کنار پنجره مشرف به خیابان بود ولو کرد و به نیمکت مقابل خیره شد، جای مریم خالی بود او دختر منظمی بود و هیچگاه از سر کلاس غایب نمی شد ولی امروز نیامده بود..

... صدای زنگ فرشته را از دنیای درونش، دنیائی که پر از غم و اندوه بود خارج ساخت، بچه ها با خوشحالی بطرف حیاط دویدند، ولی او یارای حرکت نداشت همانجا سر جای خود نشست و به خیابان خیره شد. رهگذران را میدید که بعضی ها با شتاب و عده ای دیگر آرام و بی خیال به راه خود ادامه می دادند در سیمای یکایک رهگذران می نگریست با خود می گفت، آیا آنها هم چون من موجودی بیچاره اند؟

آنها هم مثل من دردی عظیم در سینه دارند یا که آسوده خیال و فراغ بالند، آهی از سینه بیرون داد و از جا برخاست و به حیاط مدرسه رفت چند جرعه آب نوشید سپس در گوشه ای به نظاره ایستاد. دوستانش را میدید که دسته دسته و گروه گروه گوشه ای جمع شده و با هم گفتگو می کردند صدای خنده ی آنها را می شنید و در دل حسرت میخورد که چرا نمی تواند مثل دیگران بخندد، چرا نمی تواند واقعاً از ته دل بخندد... آیا سرنوشت، خندیدن را برایش ممنوع نموده بود؟

نوشتن نظر

نام شما:


نظر شما: توجه : HTML ترجمه نمی شود!

رتبه: بد           خوب

کد امنیتی را در کادر زیر وارد نمایید:



تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است
1396 - 1380 - شركت گسترش فرهنگ رايانه اي كتاب
Copyright © 2000 - 2017 Persian Books Corporation, All Rights Reserved
استفاده از مطالب سايت با ذکر ماخذ بلامانع است
فروشگاه اینترنتی آی کتاب : Persianbook © 2017